عطر

زن ها را به عطر تنشان می‌شناسند

چه عطر گل و هل چای عصر باشد

چه عطر تند پرفیوم روی کت قرمز زمستانی

چه عطر پیاز و سیر میرزاقاسمی

و چه عطر تن نوزادی ده روزه

من اما تنم رهیده از هر عطری

زنانگی را به جارختی انتظار آویخته‌

از عطرِ برف بیرون پنجره گریخته‌

و سال‌هاست زیر لحاف سنگین دست دوز مادربزرگم

به خواب عمیقی از جنس خیال فرو رفته‌ام

ستاره

بیست و هشت آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

 

نگاه

نگاهش که میکنم، شرم داخل چشمانم آب می‌شود و جسارتی جانم را فرا می‌گیرد، جسارتی برای پرسیدن و بیرون کشیدن پاسخ هزار سوالی که در دیدگانش یافت می‌شود.

ستاره

هفدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

رنجیده

آتشی که از گریبانم بالا می‌رود به قطرات سردی از اشک بدل شده و شیشه‌ای‌ترین حقیقت وجودم را به جریان می‌اندازد. موجودی ظریف که اساراتِ جان‌بخشی را، هر روزه در این جسم رنجیده‌ تاب می‌آورد.

ستاره

شانزدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

هرگز

انگار به گلوم چسب دوقلو زده باشن.

انگار توی چشمام آب پیاز ریخته باشن.

انگار یکی به زور تا صبح بیدار نگهم داشته باشه.

خسته شدم از اینکه مثل یه آدم به درد نخور از یه نیاز به نیاز دیگه پرت میشم.

کاش هرگز اشرف مخلوقات نمیشدم.

ستاره

پانزدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

ریه

نور به ریه‌ها می‌رسد و جوانه‌ها از دل به سطوح می‌آیند و رگی پیچ در پیچ به گل‌های سرخ گریبانم بوسه میزند. از چندمین بهار بپرسم که کدام شکوفه‌ی روز است که اگر بشکافد تو را در میانه‌ی آغوشم خواهم یافت و در انتهای کدامین جاده جانت را به پیوند عطر یاس و نسترن‌های محجوب باغچه رسانده‌ای که هوای تنفسم لبالب از لطافتت لبریز است؟

ستاره

چهاردهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

نوزاد

دوست دارم اون نوزاد یه روزه‌ای باشم که بعد از یه سفر سخت و دردناک، پاش بالاخره رسیده به زمین و برای یکی دو ماه آینده توی یه جای نرم و گرم، بیست و چهار ساعت روز رو میتونه با خیال راحت تخت بگیره بخوابه…

ستاره

سیزدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

ستاره یعنی چه؟

بگو به آیین مهر بسوزاند این دل را، که ستاره‌ای سرگردان در میان کهکشان احتمالاتم. تراویدن نور را خوب بلدم اما، همواره اسیر سیاهی آسمانم. به اقمار کوچک و بزرگ نور می‌بخشم ولی، در آفریدن سایه‌ی عشق ناتوانم.

آری! سرشت من این است، ستاره‌ی شبم و مدام می‌سوزم از اینکه همنشین کرات خاکی سوت و کورم. این نفس نیز تفاوتی ندارد با نفس قبلی و قبل از آن، چراکه محبوب نمی‌داند راز این همیشه برافروخته بودن را. حال اما بگذار قصه‌ای بگویم از صندوقچه‌ی خاکی قبل‌ها:

در زمانه‌ی سرد پیش از عشق، در مدار خالی آرزو‌ها، که دست هیچ فرشته‌ای به گشودن لبخند آدمی باز نمیشد، جادوگر پیری از شهر دل، دستانم را به دعا بسته و تنم را به تنهایی فروخته بود. باطل السحری در کار نبود اما فصل روییدن جوانه‌ها سر رسید و انقلاب شد و هر انعکاسی از محبت نغمه‌ساز شد. من اما در آن کنج خلوت خانه که پای هیچ روزنه‌ای به آن نمی‌رسید و صبح هیچ روزی در آن طلوع نمی‌کرد، در تخت خواب نم کشیده از اشکم، سال‌ها بود که تنم را به تنهایی باخته بودم.

آن روز در آن ساعت سعد به جان نشستن جوانه‌ها، به صدای شکسته شدن دیوارها از پشت دیوارها گوش می‌دادم.

 

ستاره

دوازدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

چقدر زیباییم؟

سرسختانه مشغول پخش کردن پودر سرخی روی گونه‌ام بودم که متوجه نگاهش شدم، نمیدانم چه زمانی به اتاق آمده بود اما آهسته پشت سرم جای گرفته و به در تکیه داده بود و سر تا پای آینه‌ی رو به رویم را بی صدا می‌پایید، چشمانش که با چشمانم تلاقی کرد لبانش کودک‌وار به حرکت درآمدند و گفت: زیبایی… هزار بار زیباتر از زیبایی… نه! اینطور نمیشود! بگذار برایت بگویم چگونه زیبایی…

هنگامی که ناشیانه به زیبایی خود می‌رسی و سرمه و ماتیک جیغ را با ملاحت چهره‌ات در هم می‌آمیزی و لبخند نشان از دریچه مهرت بیرون آمده و وارد روزگار من میشوی، انگار که فیتیله تمام چراغ‌های نفتی دنیا را تا ته بالا بکشند و تمام هیزم انبار مش رحمت را داخل تنور ننه رباب بریزند و هزاران هزار تن ذغال سنگ را در کام سریع‌ترین لوکوموتیو دنیا بسوزانند و مسیرش را از میانه رگ و قلب من گذر دهند، انگار که شبم را با روز جایگزین کنند و تمام لامپ‌هایی که از زمان ادیسون تا به حال سوخته‌اند، همگی به یکباره در جان و دلم روشن شوند.

تو به اندازه گرمی تازه فراخوانده‌ی تابستان مهربانی و به اندازه خنکی اولین باد پاییز دلنشین. کاش برف زمستان می‌توانست به سپیدی قلب تو باشد و شکوفه‌های نورسیده بهار می‌توانستند در لطافت عشق بی‌منت تو شکوفا شوند.

زیبایی، نه چون تمام رنگ‌های دنیا به چشمان سیاهت می‌آیند و نه چون همتایانت تنها در عالم خیال به قامت ابروان کمند تو می‌رسند، مهربان من! تو زیبایی آنچنان که چهره مهرورزان در هنگام نوازش و بوسه به آداب عشق و وفا، گرم و روشن می‌شود.

جرقه لبانش لبخند گرمی بر جانم به جای گذاشت. از اتاق بیرون رفت. حالا من بودم و یک آینه و گونه‌هایی سرخ، غرق در اتاقی پر از حس زیبایی…

 

ستاره

یازدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

 

 

 

 

 

 

آخرین پست چالش بیست و پنجم

سرم سنگینه

از خودم می‌پرسم تموم شد؟

هنوز درمورد جوابش مطمئن نیستم اما احساس میکنم از پس یه چیز سفت براومدم.

دیوار اهمال‌کاری واقعا سفت بود و وقتی داشتم تلاش میکردم ازش رد بشم، خیلی چیزا داخل مغزم نرم شد.

مغز در حالت عادی باید نرم باشه ولی وقتی یه مدت مدیدی به حال خودش رهاش کنی تا مدام به یه چیز تکراری از زوایای مختلف فکر کنه، تبدیل به یه تیکه ماهیچه سفت میشه.

چالش بیست و پنجم امروز تموم میشه.

من سی روز پشت سر هم نوشتم و منتشر کردم و خوندم.

حالا احساس میکنم من یه ستاره‌ی یه ذره قوی‌ترم.

برای چند روز آینده تا زمانی که برگردم اصفهان هیچ برنامه خاصی ندارم به جز منتشر کردن دوتا ولاگ و یه کمی رسیدن به پیج کتابفروشی. مثل حضور در وضعیت صفره.

دوست دارم این زمان باقی مونده رو تا میتونم کتاب بخونم. ذهنم رو باید از حسرت هرکاری که میخواستم توی تابستون انجام بدم و نشده خالی کنم. برای رو به رو شدن با چالش‌های جدید به یه دل آروم نیاز دارم.

راستی قبول کردم کیس مطالعه و تحقیق یه دانشجوی روانشناسی بشم برای یه تکلیف که درمورد وابستگی‌های عاطفیه. شخصا فکر میکنم خیلی قرار نیست کیس چالشی و مفیدی براش باشم چون هرچی درمورد وابستگی و عاطفه درمورد من وجود داره، برمیگرده به دوران کودکی. به هر حال یه کمی تایمم رو پر میکنه.

روانشناسی هم خیلی جالبه‌ها. میشینی مغز یکی رو شخم میزنی و بهت اجازه میده وارد عمیق‌ترین چاله‌های ذهنش بشی. اینم یه نوع اکتشافه برای خودش.

امروز توی کتابفروشی جلسه قصه‌گویی برای بچه‌ها بود. حمزه خوشبخت یه عالمه دیر کرد. خانم اعلم یه عالمه خسته شد. منم سردرگم بودم. یه کمی به خاطر اینکه من کسی بودم که خوشبخت رو پیدا کردم احساس خجالت کردم اما خب ارائه خوب و پر انرژیش برای بچه‌ها خیلی باحال بود.

دوست دارم بتونم مثل اون با بچه‌ها ارتباط برقرار کنم. دنیاشون خیلی قشنگه و حرفاشون خیلی خنده‌داره. به نظرم زندگی باحالی داره حمزه. همش در سفره. همش با بچه‌ها سر و کار داره و آدم سختگیری نیست نسبت به شرایط. ممکنه یکی به چشم آوارگی بهش نگاه کنه اما حقیقتش اینکه حمزه یه آدم آزاده که هیچ دولت و جنگی نمیتونه روی دیدگاهش نسبت به جهان اثر بزاره. البته شاید دارم اشتباه میکنم.

دوست داشتم یه پست جانانه درمورد پایان چالش بیست و پنجم بزارم و دست آوردها و برنامه‌هام رو قشنگ تشریح کنم اما خب خیلی خوابم میاد.

راستی به نظرت بعد از این، چند روز یه بار پست بزارم؟ خودم نظرم اینه سه روز یه بار یه کارایی بکنم. البته از اون طرفم برای پیج اینستاگرام هم باید یه برنامه‌ای بریزم.

هنوز خستگی دیروز از تنم در نرفته. باورم نمیشه امروز صبح ساعت نه بیدار شدم به صورت خودکار که کامنتای زیر پست تولدم رو بخونم. احمق به نظر میام نه؟

اشکالی نداره.

راستی باید با کد ملی بابام هم از جشنواره کتاب خرید کنم.

دیگه چی؟

یه عالمه چیزای ریز ریز توی ذهنمه که میخوام درموردشون کوتاه کوتاه حرف بزنم.

نمیدونم چندم باید برم خوابگاه. یعنی میدونما اما تصمیم نگرفتم کی برم.

ادل عجب صدایی داره.

کدوم کتاب‌ها رو باید ببرم اصفهان؟

خوشحالم برای دانشگاه اون دفتر مربعی رو خریدم.

دوست دارم برم پیش اون آقا کتابفروشه توی اصفهان خطاطی یاد بگیرم و بعد برم سر میدون نقش جهان بشینم و  برای توریستا اسمشون رو به فارسی خطاطی کنم.

به نظرت میتونیم اصفهان یه کاری پیدا کنمی که کفاف قسط لبتاب و زندگی رو بده؟

راستی مامان امروز از زیر خرید کفش برام در رفت.

دلم میخواد بدونم فاطمه برای تولدم چی خریده.

فکر اضافی بسه. بیا بریم بخوابیم.