ستاره یعنی چه؟

بگو به آیین مهر بسوزاند این دل را، که ستاره‌ای سرگردان در میان کهکشان احتمالاتم. تراویدن نور را خوب بلدم اما، همواره اسیر سیاهی آسمانم. به اقمار کوچک و بزرگ نور می‌بخشم ولی، در آفریدن سایه‌ی عشق ناتوانم.

آری! سرشت من این است، ستاره‌ی شبم و مدام می‌سوزم از اینکه همنشین کرات خاکی سوت و کورم. این نفس نیز تفاوتی ندارد با نفس قبلی و قبل از آن، چراکه محبوب نمی‌داند راز این همیشه برافروخته بودن را. حال اما بگذار قصه‌ای بگویم از صندوقچه‌ی خاکی قبل‌ها:

در زمانه‌ی سرد پیش از عشق، در مدار خالی آرزو‌ها، که دست هیچ فرشته‌ای به گشودن لبخند آدمی باز نمیشد، جادوگر پیری از شهر دل، دستانم را به دعا بسته و تنم را به تنهایی فروخته بود. باطل السحری در کار نبود اما فصل روییدن جوانه‌ها سر رسید و انقلاب شد و هر انعکاسی از محبت نغمه‌ساز شد. من اما در آن کنج خلوت خانه که پای هیچ روزنه‌ای به آن نمی‌رسید و صبح هیچ روزی در آن طلوع نمی‌کرد، در تخت خواب نم کشیده از اشکم، سال‌ها بود که تنم را به تنهایی باخته بودم.

آن روز در آن ساعت سعد به جان نشستن جوانه‌ها، به صدای شکسته شدن دیوارها از پشت دیوارها گوش می‌دادم.

 

ستاره

دوازدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

چقدر زیباییم؟

سرسختانه مشغول پخش کردن پودر سرخی روی گونه‌ام بودم که متوجه نگاهش شدم، نمیدانم چه زمانی به اتاق آمده بود اما آهسته پشت سرم جای گرفته و به در تکیه داده بود و سر تا پای آینه‌ی رو به رویم را بی صدا می‌پایید، چشمانش که با چشمانم تلاقی کرد لبانش کودک‌وار به حرکت درآمدند و گفت: زیبایی… هزار بار زیباتر از زیبایی… نه! اینطور نمیشود! بگذار برایت بگویم چگونه زیبایی…

هنگامی که ناشیانه به زیبایی خود می‌رسی و سرمه و ماتیک جیغ را با ملاحت چهره‌ات در هم می‌آمیزی و لبخند نشان از دریچه مهرت بیرون آمده و وارد روزگار من میشوی، انگار که فیتیله تمام چراغ‌های نفتی دنیا را تا ته بالا بکشند و تمام هیزم انبار مش رحمت را داخل تنور ننه رباب بریزند و هزاران هزار تن ذغال سنگ را در کام سریع‌ترین لوکوموتیو دنیا بسوزانند و مسیرش را از میانه رگ و قلب من گذر دهند، انگار که شبم را با روز جایگزین کنند و تمام لامپ‌هایی که از زمان ادیسون تا به حال سوخته‌اند، همگی به یکباره در جان و دلم روشن شوند.

تو به اندازه گرمی تازه فراخوانده‌ی تابستان مهربانی و به اندازه خنکی اولین باد پاییز دلنشین. کاش برف زمستان می‌توانست به سپیدی قلب تو باشد و شکوفه‌های نورسیده بهار می‌توانستند در لطافت عشق بی‌منت تو شکوفا شوند.

زیبایی، نه چون تمام رنگ‌های دنیا به چشمان سیاهت می‌آیند و نه چون همتایانت تنها در عالم خیال به قامت ابروان کمند تو می‌رسند، مهربان من! تو زیبایی آنچنان که چهره مهرورزان در هنگام نوازش و بوسه به آداب عشق و وفا، گرم و روشن می‌شود.

جرقه لبانش لبخند گرمی بر جانم به جای گذاشت. از اتاق بیرون رفت. حالا من بودم و یک آینه و گونه‌هایی سرخ، غرق در اتاقی پر از حس زیبایی…

 

ستاره

یازدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

 

 

 

 

 

 

من یک پسر آمریکایی‌ام!

از عصر یه تمایل عجیب و شدیدی برای گوش دادن به آهنگای قِری و دوبس دوبسی درون کمرم احساس میکنم اما هر آهنگی که پلی میکنم انگار به اندازه کافی برای رقصیدن باحال نیست.

دقیقا حس این تینیجرای آمریکایی تازه به سن قانونی رسیده‌ای رو دارم که عصر یه آخر هفته دلگیر درحالی که توی تختشون لم دادن، زنگ میزنن به رفیقشون و میگن مایکل میای بریم کلاب مخ چهارتا دختر رو بزنیم؟ و کمتر از نیم ساعت بعد دارن به بار تندر میگن تو تکیلا شاتش پیلیز!

فانتزی چیز جالبیه‌ها. فکر کن. با تخیل می‌تونی از مرحله داشتن حسِ رفتن به کلاب برسی به مرحله‌ای که با نوشتن حسِ اینکه میخوای بری به کلاب، دیگه دلت نخواد بری کلاب. یه جوری میگم کلاب انگار مال ناف لس آنجلسم.

حس کلاب رفت.

برمی‌گردیم خونه. پاورچین میریم طبقه بالا و بدون اینکه ننه بابای خسته از کار زیادمون رو از خواب بیدار کنیم، در اتاقی که فقط مال خودمونه رو باز می‌کنیم و مست و پاتیل میوفتیم روی تخت خواب و تمام!

کات میزنیم به فردا صبح. ننه مو بورمون بالای تخت وایساده و ضمن تاکید بر مفید نبودن الکل ازمون میخواد زود بیدار بشیم و بریم دوش بگیریم و حاضر بشیم و صبحونه بخوریم و بریم مدرسه.

کات میزنیم به میز صبحونه. از این غلات صبحونه‌ها و یک کاسه شیر روی میز آشپزخونست. صدای خداحافظی ننه موبور و بسته شدن در میاد و بعدش بابامون که برنامه‌نویسه و توی خونه دورکاری میکنه، یه ماگ قهوه اندازه کلمون میزاره بغل دستمون و میگه بخور مستیت بپره پسره ناخلف و همینجوری که یه لبخند زورکی روی لبش داره و پاهاش رو میکشه رو زمین، با لیوان قهوش میره به سمت اتاق کار.

اگه می‌پرسید چرا توی این سناریو دارم خودمو پسر فرض میکنم باید بگم چون راحت‌تره. حتی خارج از ایران هم حقوق زنان کمرنگ تر از حقوق مردانه و این یعنی انتخاب واژه‌ها و رفتارهایی که از یه مرد میتونه سر بزنه بی‌فکرانه‌تر و در نتیجه راحت‌تر میتونه باشه.

کات میزنیم به ایستگاه اتوبوس. صفحه گوشیمون که قطعا آیفونه رو بالا و پایین می‌کنیم اما هیچ خبر جدیدی درمورد خیانت دوست دختر رفیق صمیمیمون پیدا نمیکنیم. اتوبوس میرسه. سوار میشیم. توی راه با سر تکیه داده به شیشه پنجره به یه آهنگ نسبتا شاد گوش میدیم و یه کلمه‌هایی ازش رو زیر لب زمزمه میکنیم. توی اتوبوس هیچکس کنارمون نمیشینه و تا آخر مسیر تنهاییم.

میرسیم مدرسه. پیاده میشیم. توی محوطه دنبال رفیق صمیمیون یعنی مایکل میگردیم. پیداش میکنیم. میزنیم قدش و همینجوری که داریم توی سالن سلانه سلانه قدم میزنیم، چند کلمه‌ای درمورد کلاب دیشب حرف میزنیم. بعد جدا میشیم. اون میره به تمرین تیم بسکتبال برسه. منم میرم میشینم سر کلاس ادبیات.

اون دختره موبور که روش کراشم احتمالا امروز ارائه داشته باشه. باید خوب حواسمو بدم به کلاس. اما نیومده. راستی اسمش چی بود؟ بیخیال. به یاد آوردن اسمش سخته. روی یکی دیگه کراش میزنم.

معلم میاد سر کلاس. دختره موبور با پنج دقیقه تاخیر بعد از استاد وارد میشه. عذرخواهی میکنه و درحالی که به سمت پروژکتور میره، لبتابش رو از توی کیفش درمیاره. میز بغل پراژکتور جای منه. فرصت پیدا میکنم به چشماش نگاه کنم. تقریبا میشه گفت آبیه. قشنگه. باید اسمش رو بپرسم بعد از کلاس.

چیه؟

واقعا دوست داری ادامه همچین داستان کلیشه‌ای و زردی که هر روز مثلش توی شبکه چهار پخش میشه رو بشنوی؟

دیر وقت

اشکی که دیر به گونه رسید. شبی که دیر به سحر رسید. نوش‌دارویی که دیر به سهراب رسید. آری! جهان پر از حوادثی است که دیر رقم خورده‌اند.

گاهی از تمام لحظاتی که دیر رقم خورده‌اند، خشمگین می‌شوم اما از میان تمام آنها، آن نیمه شبی که دیر به خانه رسیدم را بیش از همه دوست دارم.

نیمه شبی که تمام چراغ‌ها خاموش بود و می‌دانستم مثل همیشه کسی در خانه انتظارم را نمی‌کشد اما به بهانه دیر وقت بودن، تنها یک بوسه‌ی عجالتی روی گونه‌ات به جا گذاشتم و برگشتم.

حالا سال‌ها از آن نیمه‌شب می‌گذرد. آیینه می‌گوید جوانی‌ام در میان تار و پود زندگی جا مانده اما خاطرات هنوز هم هر روز صبح از میان شبنمی شفاف در  میانه‌ی باغچه ذهنم جوانه می‌زنند و رشد می‌کنند و آخر روز به شمایل فکر و خیال باز می‌گردند.

و من از تمام این سال‌ها، تمام انتظارها و تمام یادگاری‌ها یاد گرفته‌ام، تنها برای عشق ورزیدن است که دیر می‌شود. برای تفسیر بوسه‌هاست که دیر می‌شود. برای رقصیدن، دویدن و چشم در چشم هم خندیدن.

ماجراهای خاله اشی|اسم فامیل خوابیدنکی

بوی حنا از توی دماغم بیرون نمیره. سوزش کیسه و سفیداب هم هنوز ادامه داره. با اینکه زیر پتوی هفت لایه ننه جون خوابیدم اما مامان به توصیه دکتر یه روسری نخی رو سفت بسته دور تا دور پیشونیم که سینوزیتام یخ نکنن.

هرچی اصرار کردم نکن مامان! پسرا که روسری نمیبندن به سر و کلشون! اما به خرجش نرفت که نرفت. حالا حتما گلی و احمد دارن ریز ریز توی دلشون به من و کله گل گلیم میخندن.

خوش به حال زری که نزدیک بخاری خوابوندنش و مجبور نیست زیر این پتوی ده کیلویی به زور نفس بکشه. البته خب دماغ به اون کوچولویی چطوری میتونه زیر یه لحاف ده کیلویی دنبال اکسیژن بگرده؟

دوست دارم بچرخم اون طرفی و با احمد اسم فامیل خوابیدنکی بازی کنم اما تقریبا مطمئنم که به سر و شکل ویکس مالیدم میخنده. تازه گلی رو ننه جون دو لحاف اون طرف‌تر از جای من و احمد خوابونده و بدون گلی اسم فامیل خوابیدنکی اصلا حال نمیده.

گلی هر دفعه که میایم ده اسمای قشنگ قشنگ یاد گرفته، اسمایی که من و احمد اگه یه روزی با صاحبشون رو به رو بشیم و کاری باهاشون داشته باشیم، به زور می‌تونیم صداشون کنیم.

ننه جون میگه گلی دیگه به سن تکلیف رسیده و باید جدا از پسرا بخوابه. دخترا با دخترا پسرا با پسرا! اما خب یه نظر من این یه کمی ظالمانست. تا زری کوچولوی ما بخواد بزرگ بشه و راه بره و حرف بزنه و بالاخره شاید یه روزی بتونه با گلی بازی کنه، گلی هم‌بازی دختر دیگه‌ای توی خونه ننه جون نداره و نمیتونه با هیشکی اسم فامیل خوابیدنکی بازی کنه!

راستیتش نمی‌دونم اون اصلا دلش میخواد اسم فامیل خوابیدنکی بازی کنه یا اینکه چون به سن تکلیف رسیده و به قول ننه جون بزرگ شده، دیگه از بازی کردن با ما خوشش نمیاد.

برمیگردم سمت احمد. لُپای اونم از ضرب دست و پنجه ننه جون توی حموم، سرخ و سیاهه اما حداقل زن دایی هیچ دستمال مسخره‌ای روی کله کچلش که آقاجون امروز عصر روی حیاط با شماره سه براش کوتاه کرده، نبسته.

احمد! اسم فامیل خوابیدنکی بازی کنیم؟

دوتایی؟

نمیشه؟

چرا خب اما بدون گلی حال نمیده که..

راست میگی…

یه صدایی از توی حیاط میاد. مامان و زن‌دایی همونجوری که موهاشون رو زیر روسری‌ جا به جای میکردن، آماده استقبال شدن و همون موقع خاله اشرف با سر و صدای زیاد از در اومد تو. خاله اشی بالاخره بعد از کلی انتظار رسید! البته ورود خاله یعنی اون شوهر درازش که تازگی دست خاله رو گرفته و برده خونه بخت هم اینجاست.

داستان عدم علاقه من و احمد و گلی به شوهر خاله طولانیه اما میشه گفت از همون روز اول باهاش مشکل داشتیم.

روز عروسی با اینکه به من و احمد و گلی وعده کلی شیرینی و شاباش دادن و لباس نو برامون خریدن، اما بازم دوست داشتم موقع رقص یکی از اون تکل‌های درست و حسابی که روز قبل توی کوچه روی احمد تمرین کرده بودم رو، روی جفت پاهای شوهرخاله جدید اجرا کنم که البته از بس خجالتی بود اصلا بلند نشد برقصه.

فکر کن یه آدم چقدر می‌تونه نچسب باشه که توی روز عروسی خودش نرقصه! این جمله رو بابا گفته بود وقتی روز پا تختی همه مردا به جز داماد رو از خونه بیرون کرده بودن و من و بابا و دایی و احمد سر کوچه فرش پهن کرده بودیم و نشسته بودیم تا مجلس زنونه داخل خونه تموم بشه و بریم به خواب قیلولمون برسیم.

خیلی خیلی حیف شد که شش هفت ماه پیش، هم شوهر خاله خیلی درازتر به نظر میومد و هم من به اندازه الان کله خر نبودم و اگه می‌پرسید چطوری شد که توی این مدت کوتاه به یه کله خر حرفه‌ای تبدیل شدم، باید بگم معلم کلاس سوممون از اول مهر تا حالا روزی نبوده که به من نگه کله خر و فکر کنم همین پافشاری آقا معلم، برای اثبات کله خر شدنم و یا بودنم کافی باشه.

خاله اشرف که اومد داخل، دونه دونه رفت سر لحاف همه و دولا دولا باهاشون احوال پرسی کرد. لپ ما رو هم کشید و تاکید کرد لحاف کنار احمد رو براش نگه داریم.

خاله داشت گره روسریش رو زیر گلوش شل می‌کرد که شوهر درازش از پشت پرده گفت یالله. گلی یه جیغ کوچک کشید و رفت زیر پتو و گفت عمو جواد یه لحظه نیا تو! و بعد در حالی که زیر پتو جا به جا میشد روسریش رو سرش کرد و دوباره از زیر پتو بیرون اومد و داد زد حالا بیا تو عمو!

همه به جواد دراز سلام کردن و کنار رخت خواب نیم وجبی زری و بغل بخاری نشوندن تا گرم بشه. خاله اشرف همینطور که داشت تعریف میکرد جواد آخر هفته رو شیفت بوده و امروز عصر که اومده خونه تصمیم گرفتن بزنن به دل جاده و بیان ده، خیلی آروم یه پلاستیک رنگی قشنگ رو از کیف دستی مشکیش درآورد و رفت به طرف رخت‌خواب زری.

شاخک‌های من و احمد تیز شد و توی رخت خواب نیمه خیز شدیم که ببینیم قضیه چیه.

همینطور که ننه جون قربون صدقه‌های کیلویی خودش رو نثار تازه داماد میکرد، براش چایی ریخت و گفت مامان بره از توی یخچال براشون غذا بیاره و گرم کنه که خوشبختانه شوهر خاله عزیز پیش دستی کرد و گفت توی راه کلی تنقلات خوردن و اصلا گشنشون نیست. این یعنی فردا صبح زود طبق قرارمون من و احمد میریم سر گوشت کوفته‌هایی که از آبگوشت امشب باقی مونده و دلی از عزا در میاریم!

جواد دراز بعد از خوردن چاییش و یه کمی خوش و بش کردن با ننه جون، پرسید بابام و دایی کجان و رفت که پیش اونها بخوابه. آخیش! بالاخره شر مزاحم کم شد. همه به جز ننه جون شال و روسری‌هاشون رو در آوردن و کش و کیلیپس‌هاشون رو باز کردن.

خاله داشت اون گوشه یواشکی به گلی یه چیزی میگفت و می‌خندید که احمد نخ ماجرا رو گرفت دستش و پرسید خاله اون چیه؟

خاله اشرف خندید و بهمون گفت آقایون گرامی فضولی موقوف! و بعد دوباره رو کرد به گلی و دوتایی ریز ریز خندیدن.

گلی همون موقع کادو رو باز کرد و یه روسری بنفش با گلای ریز صورتی از توش درآورد و بعد با یه لحن فخر فروشانه‌ای گفت هدیه جشن تکلیفمه! و بعد کلی از خاله اشی تشکر کرد.

خاله اشی همین که دید ننه جون داره میره سمت جای خالی کنار احمد جستی زد و با شیطنت گفت نه ننه جون! اینجا جای منه!  ننه هم خندید و رفت سراغ جای بغلی که خاله دستش رو روی اون یکی لحاف دراز کرد و گفت اینجا هم جای گلیِ خالست. یه امشبو بزار پیش این ووروجکا بخوابم. خیلی وقته ندیدمشون.

خاله راست می‌گفت از وقتی با اون دراز بی‌قواره ازدواج کرده، خیلی کمتر میاد اینجا. مامان میگه چون حالا باید خونه مادرشوهر و فامیل شوهرشم هم بره و سر بزنه، واسه همین کمتر میتونه بیاد اینجا. مامان این حرف رو اولین عیدی که خاله اشی رفته بود خونه مادرشوهرش به من و احمد و گلی گفته بود. اون دوتا رو نمی‌دونم اما همون موقع کلی به بچه‌های فامیل شوهر خاله اشی حسودیم شد.

ننه در نهایت یه سری تکون داد و گفت باشه اشی فقط یه امشب جامو میدم به تو، فردا شب جامو پس میگیرما! و بعد رفت به سمت پریز که لامپا رو خاموش کنه.گلی توی این فاصله همونطوری که پتوش رو به زور دنبال خودش می‌کشید اومد کنار خاله و چند دقیقه بعد با خاموش شدن برقا، اتاق ساکت شد.

خاله خیلی آروم پرسید خب بچه‌ها من که خوابم نمیاد! به نظرتون حالا چه بازی بکنیم؟

احمد خیلی آروم‌تر گفت اسم فامیل خوابیدنکی.

گلی هم خیلی آروم ادامه داد آره خاله اسم فامیل خوابیدنکی خیلی باحاله. من یه اسم میگم تو باید با حرف آخرش یه اسم بگی، اگه خیلی معطل کنی یا اسم تکراری بگی هم میسوزی.

خاله اشی با سر تایید کرد و گفت بلدم بابا! خب بریم از علی شروع کنیم. علی یه اسم بگو!

آروم گفتم علی. احمد ی بده!

یاسر. خاله ر بده!

راضیه. گلی ه بده!

دو چشم یا حوله‌ای؟

دو چشم. زود باش!

هما!

مگه هما هم اسمه؟

بله علی آقا اسم یه پرندست که روی دخترا میزارن! حالا الف بده!

همین که خواستم یه اسم با الف بگم مامان از اون گوشه خیلی آروم گفت اسم با الف، آتنا!

پری! بیدار شو! باید الف بدی! الان بازی خراب میشه!

زن دایی یه چرخ زد و طاق باز خوابید و آروم گفت آرزو! علی حالا نوبت توعه، واو بده!

و، و ، و…. آها! وحید!

خاله رو به من هیس کرد و گفت ننه خوابه ها! حواست باشه! حالا احمد. احمد، د بده!

احمد: دنیا

خاله: آرش

گلی: شهره. عمه مرضی! با ه دو چشم یه اسم بگو!

یهو صدای ننه جون از ته اتاق بلند شد که گفت همایون! مرضی ن بده! زود باش! تا سه میشمرم! اگه نگی سوختی!

با این حرف ننه جون، اول مامان مرضی پقی زد زیر خنده و ما هم پشت سرش بلند بلند خندیدیم.

از اون شب به بعد هر بار می‌خوایم اسم فامیل خوابیدنکی بازی کنیم، گلی میگه بدون ننه جون حال نمیده و احمد رو میفرسته دنبالش که بیاد بینمون بخوابه.

ماهی گلی به خس خس می‌افتد

چشمانش را مالش می‌دهد. با فیلتری سرخ و سیاه منظره رو به رویش را دوباره ورانداز می‌کند؛ اما هیچ چیز از دو ثانیه پیش تا الان تغییر نکرده. جسد ماهی گلی محبوبش در آب حوض غوطه می‌خورد.

چطور این اتفاق افتاده بود؟

کسی او را کشته بود؟

از سرما یخ زده بود؟

آخر مگر ماهی‌ها در آب می‌میرند؟

از نگاهش می‌خواندم که این سوال کودکانه‌، غمی که روی دل کوچکش آمده بود را دو برابر آزار میداد.

دوباره پرسید: مامان مگه میشه ماهی‌ها توی آب بمیرن؟!

همانطور که از فاصله چند سانتی متری، خودش را روی حوض خم کرده بود تا شاید نشانه‌ای از زندگی در تکاپوی آبشش‌های ماهی گلی پیدا کند، دوباره به صورتش نگاه کردم.

جوابی برای چشمان معصومش نداشتم اما دوست داشتم به اون بگویم؛ این که چیزی نیست! گاهی آدم‌‌ها در حالی که در میان میلیون‌ها ملکول اکسیژن غوطه‌ورند، نفس کم می‌آورند، سینه‌شان به خس خس می‌افتد، خون بالا می‌آورند و در نهایت می‌میرند اما تا آخر عمر لبخند‌هایی روی لب‌هایشان باقی می‌ماند.