بهش چی میگن؟

میدونی بدیش کجاست؟

اینکه هرچی حرف میزنم ذهنم خالی نمیشه

هرچی می‌رقصم شاد نمیشم

هر بار که قهقهه می‌زنم انگار زخم دلم بیشتر و بیشتر دهن باز می‌کنه و هرچی به آخر شب نزدیک میشم، قطره قطره به خون گریه کردن میوفته

کم کم دارم شک میکنم که آیا میشه حالم مثل قبل بشه؟

اصلا مگه قبلا حالم چه جوری بود؟ خوب بود یا بد؟ قبلا هم این حس و حال بهم دست داده یا نه؟ بهتر شدم یا بدتر؟

بهش چی میگن؟

تنهایی؟

افسردگی؟

احساس غربت؟

دیگه از اینکه بگم نمی‌دونم، حالم به هم میخوره

کاش میدونستم

کاش یکی میدونست

گاهی وقتی آدما رو بغل میکنم حالم بهتر میشه

یا وقتی بچه‌های کوچولو بهم لبخند میزنن

مشکل این نیست که احساس زنده بودن نمیکنم، مشکل اینه شاید هنوز شیوه زیستن خودمو پیدا نکردم

فعلا باید بخوابم

فردا ساعت چهار امتحان دارم و هنوز هیچی نخوندم

کاش امروز یه دوست قدیمی یهو خیلی اتفاقی و همینجوری بهم زنگ میزد و ازم احوال می‌پرسید و خاطرات روزهای قبل‌تر از امروز رو یادآوری میکرد، شاید اینجوری یادم میومد یا یادم میداد چه جوری بودم یا چه جوری باید بشم…

 

 

عطر

زن ها را به عطر تنشان می‌شناسند

چه عطر گل و هل چای عصر باشد

چه عطر تند پرفیوم روی کت قرمز زمستانی

چه عطر پیاز و سیر میرزاقاسمی

و چه عطر تن نوزادی ده روزه

من اما تنم رهیده از هر عطری

زنانگی را به جارختی انتظار آویخته‌

از عطرِ برف بیرون پنجره گریخته‌

و سال‌هاست زیر لحاف سنگین دست دوز مادربزرگم

به خواب عمیقی از جنس خیال فرو رفته‌ام

ستاره

بیست و هشت آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

 

نگاه

نگاهش که میکنم، شرم داخل چشمانم آب می‌شود و جسارتی جانم را فرا می‌گیرد، جسارتی برای پرسیدن و بیرون کشیدن پاسخ هزار سوالی که در دیدگانش یافت می‌شود.

ستاره

هفدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

رنجیده

آتشی که از گریبانم بالا می‌رود به قطرات سردی از اشک بدل شده و شیشه‌ای‌ترین حقیقت وجودم را به جریان می‌اندازد. موجودی ظریف که اساراتِ جان‌بخشی را، هر روزه در این جسم رنجیده‌ تاب می‌آورد.

ستاره

شانزدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

هرگز

انگار به گلوم چسب دوقلو زده باشن.

انگار توی چشمام آب پیاز ریخته باشن.

انگار یکی به زور تا صبح بیدار نگهم داشته باشه.

خسته شدم از اینکه مثل یه آدم به درد نخور از یه نیاز به نیاز دیگه پرت میشم.

کاش هرگز اشرف مخلوقات نمیشدم.

ستاره

پانزدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

ریه

نور به ریه‌ها می‌رسد و جوانه‌ها از دل به سطوح می‌آیند و رگی پیچ در پیچ به گل‌های سرخ گریبانم بوسه میزند. از چندمین بهار بپرسم که کدام شکوفه‌ی روز است که اگر بشکافد تو را در میانه‌ی آغوشم خواهم یافت و در انتهای کدامین جاده جانت را به پیوند عطر یاس و نسترن‌های محجوب باغچه رسانده‌ای که هوای تنفسم لبالب از لطافتت لبریز است؟

ستاره

چهاردهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

نوزاد

دوست دارم اون نوزاد یه روزه‌ای باشم که بعد از یه سفر سخت و دردناک، پاش بالاخره رسیده به زمین و برای یکی دو ماه آینده توی یه جای نرم و گرم، بیست و چهار ساعت روز رو میتونه با خیال راحت تخت بگیره بخوابه…

ستاره

سیزدهم آبان ماه سال هزار و چهارصد و یک هجری شمسی

سیکل خوشبختی

خوشبختی برای بعضی‌ها یعنی همین لحظه حال، برای بعضی‌ها چیزیه که دو روز بعد قراره اتفاق بیوفته و برای بعضی‌های دیگه چیزیه که دو سال بعد و زمانی که اصلا انتظارش رو ندارن، سر میرسه.

من نمی‌دونم خوشبختی دقیقا چه شکلیه و آیا برای من اتفاق افتاده یا نه اما می‌دونم انتظار و یا جست و جو برای خوشبختی لحظه‌های زندگی آدما رو معنادار و زیبا‌تر می‌کنه.

پرستو

کسی داخل گوشم سوت میکشد بازی تمام شده یا شروع؟ این آرامش متعلق به پس از طوفان است یا پیش از آن؟ آیا کسی روزنامه‌ی امروز را خوانده؟ می‌گویند همین هفته پرستوها کوچ می‌کنند تا به سرزمینشان برگردند. آیا کسی از پرستوی شادی خبر دارد؟ چند سالی است که به سرزمین استخوانی میان سینه‌ام باز نگذشته است….

دستگاه پرس

گاهی وقتا دوست دارم سرم رو بزارم لای دستگاه پرس و اونقدر فشارش بدم تا بترکه بلکه ببینم چی توشه که اینقدر سنگینه. وقتی کار زیاد میشه دیگه نباید در برم که… زندگی همینجوریه… هی سخت تر میشه… استادان راست میگه…